انیقدر خستمه و خوابم میاد که اصلا حوصله ندارم کارای شرکتو انجام بدم ! همینجور دارم وبلاگ میخونم ! وسطاش هم یه چرتی میزنم ! خیلی خیلی دوست دارم بیام هر روز بنویسم و از روزام بگم ولی متاسفانه یه سری آدم حرفامو جوره دیگه ای برداشت میکنن ! به خدا من هیچوقت کاری نمیکنم که دیگران فکر کنن آدمیم که کلاس میزارم و از خودم تعریف میکنم ! ولی خوب متاسفانه بعضیا...
دیشب تولد داداشی بود و من دو هفته قبلش واسش هدیشو (نقدی) واسش سند کرده بودم آلمان ! حالا پررو دوباره ازم هدیه میخواد : دی
* چقدر دلم یه سفر میخواد ! دوست دارم فقط بخوابم ! خیلی خیلی زیاد خستمه ! دو ماه پیش هم که ایران بودم چندان بهم خوش نگذشت ! اصولا من ایرانو واسه سفر قبول ندارم ( توروخدا به کسی برنخوره ! خودتون میدونید منظور من به کشورم نیست به شرایطی هست که الان تو کشور عزیزمون حاکمه ) خلاصه اینکه همش این حسو دارم امسال استراحت نکردم ! حالا شاید واسه عید قربان که اینجا یه 10 روزی تعطیل هستیم رفتم یه جایی!
* انقدر سرگرم شدم با پستای کسایی که این چند روز صندلی داغ داشت ! خیلی جالب بود ! واقعا مردم چه سوالایی که نمیپرسن ! مــــهــــرو من پست صندلی داغتو نخوندماااااا!
دوستتون دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 15:31  توسط سارا
|
نمیدونم جریان نوشتن من چیه ؟ تا میخوام بیام شروع کنم یا مریض میشم یا یه اتفاقی میوفته که کلا نوشتن از سرم میپره ! از پست اولم تا الان مریضم و اصلا هم حالم بهتر نشده ! دیشب دیگه رفتم بیمارستان ! دکتر بهم گفته یه عفونت خیلی کهنه رو سینت مونده ! حالا فعلا دارم دارو میخورم خدا کنه که زودتر خوب شم ! این روزا همش درگیر خرید ماشین هستیم ! همسری ماشینشو فروخته و حالا شدیدا دنبال ماشین میگرده ! روز پنجشنبه زودتر از کار در اومدم با همسری رفتیم ناهار رستوران هندی ( خیلی وقت بود دلم میخواست) بعدش یک سره دنبال ماشین بودیم تا همین الان! وای که چقدر همسر جان سخت پسنده ! بخدا اگه من بودم همون نیم ساعت اول یه ماشین انتخاب میکردم میومدم بیرون ولی اون....! حالا فعلا از همه بیشتر دلش بی ام دبلیو ( ایکس ۵ ) نیدونم چرا کیبوردم اینگیلیش نشد ؟ آره دیگه فعلا گیر داده به بی ام ولی از یه طرف هم میگه سپر پارتسش خیلی زیاد گرونه ! حالا فعلا قول داده که امروز دیگه ۱۰۰٪ ماشینشو انتخاب کنه ! ببینم چیکار میکنه حتما بهتون خبر میدم ! شما هم واسمون دعا کنید یه ماشین خوب گیرمون بیاد که من جدی جدی از گشتن خسته شدم
پی نوشت (مخاطب خاص) : نمیدونم چرا حرف منو اینجور برداشت کردی که همه دغدغه زندگی من ماشین خریدنه ؟ مگه من تنها کسی هستم که داره در مورد خودش مینویسه ؟ مگه خیلیا از جشن عروسی و بچه هاشون و خیلی چیزای خصوصی دیگه نمینویسن ؟ مگه خدا شما در وبلاگتون در مورد اوضاع نابسامان ایران حرف زدی ؟ شما از کجا فهمیدید که من ناشکرم ؟ آیا از زندگی من خبر دارید ؟ آیا میدونید که من بی مشکل دارم زندگی میکنم ؟ من اگه گفتم که دعا کنید که ماشین خوب گیرمون بیاد ! اصلا و ابدا قصد یا تعریف نبوده ! اونایی که منو تو این چند سال میشناسن میدونن که آدمی نیستم که از خودم تعریف کنم !
ایران ما تا موقعی که افکاری مانند افکار شما داره به هیچ جا نمیرسه
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 9:53  توسط سارا
|
بالاخره بعد از کلنجار رفتن با خودم که دوباره نوشتن رو شروع کنم یا نه ؟؟ امروز طی یک عملیات ضربتی وبلاگ جدیدو ایجاد کردم و الان هم در خدمتتون هستم ! امیدوارم بزارن ادامه بدم ) منظورم یه سری ادم مریض هستش ) چون من واقعا نوشتن و ثبت خاطراتو دوست دارم ! قراره تقریبا هر روز آپ کنم ! حالا ببینم میشه یا نه ! عزیزانم من یه سری رو که تقریبا هر روز هر روز به وبلاگاشون سر میزنم گذاشتم گوشه وبلاگ ولی نمیدونم اسم درستی انتخاب کردم یا نه ! اگه راضی نیستید حتما بگید تا عوض کنم مرسی !
تا بعد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 12:25  توسط سارا
|